نکته : تمام وقایع این داستان در سال ۲۰۰ قبل از میلاد در کشور بورکینافاسو اتفاق افتاده و تطابق احتمالی آن با وقایع امروزی کاملا تصادفی است .
یکی بود یکی نبود . در روزگاران قدیم در کشور بورکینافاسو شهری وجود داشت به نام اوبونتو . پتیا پسری اوبونتویی بود ( چه قد این اسما آشنان!) و می خواست در آزمون المقصرپیاد ( olymQasrpiad) شرکت کند . چون برندگان آزمون المقصرپیاد بدون کنکور به قصر راه پیدا می کردند . او توانست ۲ خوان اول را رد کند و به خوان سوم برسد . اما مکتب آنها توانایی استخدام استاد چنگ ( این که چینیه چه ربطی داره به آفریقا!! ) را نداشت . در حالی که استاد چنگ خودش در همین مکتب درس خوانده بود و به قصر راه پیدا کرده بود . اما استاد چنگ فقط به مکتب های شهر هپید که پایتخت بورکینافاسو در آن زمان بود می رفت . او وقتی که فهمید در قصر بین برگزار کنندکان آزمون اختلاف افتاده تصمیم به شرکت در کنکور برای ورود به قصر کرد . اما به جای این که چندین کتاب بخواند بعضی کتابها را چندین بار خواند !! و با خود می گفت : فک کنم کسایی که واسه کنکور می خونن کمتر از کسایی که واسه المقصرپیاد می خونن کلاس برن !!!
تذکر : لحظاتی پیش LouTianCheng هر گونه نسبت فامیلی با استاد چنگ را رد کرد .
پی نوشت : هر چی گفتم شوخی بود امیدوارم سو تفاهم نشه .
|
+| نوشته شده توسط
علیرضا ذاکری در چهارشنبه 15 آبان1387
|