تبليغاتX
©Ejoi مثلا المپیاد کامپیوتر
Ejei Olympiad in Informatics
 
۱-سر امتحان عملی دیروز هر ۲ تا سوالو حل کردم و تو همون ۱ ساعت اول کدشو زدم و دیباگ کردم و تست جنریتور نوشتم و تامشو تست کردم و رفت . موندم ۴ ساعت دیگه رو چکار کنم .

اول می خواست پا شم مغرورانه برم بیرون (آخه بعضیا هستن سر امتحان تئوریا همین کارو می کنن) ... ولی گفتم نه اصلا جالب نیست (یاد حسی که خودم وقتی اونا می رفتن بیرون داشتم افتادم) ... گفتم چه کنیم چه نکنیم نشستم به شکلات خوردن آقا جاتون خالی ۳ ساعت شکلات می خوردم .

وقتی نیم ساعت دیگه از امتحان مونده بود ... یه خورده وقت بعدش یهو فهمیدم الگوریتمم واسه سوال ۲ سوتی داره ... حالا بیا و درستش کن ... الگوریتم درست رو نوشتم حالا n تا باگ داشت ... حول شده بودم نمی فهمیدم مشکل از کجاست . بعد از کلی وقت فهمیدم مشکلش چیه ... درست کردم تست برگه و ۲ تا تست دیگه بش دادم درست بود . دیگه اصلا وقت نبود بشینم درست حسابی بیینم درسته یا نه آخه فقط در این حد وقت مونده بود که فایلمو تو /home/exam1 کپی کنم .

بد بختی امتحان اصلیم بود ... اگه کدم سوتی داشته باشه واقعا اعصابم خورد می شه چون 3 ساعت الاف بودم .

۲-سر امتحان امروز باید از o(n^3) یه گرافی می ساختیم با یه خاصیتایی که کمتر از یه مقداری یال داشته باشه . من اثبات می کردم که اگه یه مجموعه ی خاصی از رئوس رو به دست بیاریم از رو اون می شه جواب رو به دست آورد . بعد از اثبات کردن کلی لم و اینا و اثبات درستی اون ... در صفحه ی سوم جوابم موقع نوشتن به این نتیجه رسیدم که احتمالا راهم برای پیدا کردن اون مجموعه هه درست نیست و اصلا الگوریتم چند جمله ای براش وجود نداره.... به به ... لذت بردیم !!!

البته هنوز مطمئن نیستم که غلط باشه . (شما بگید آیا الگوریتمی برای به دست آوردن بزرگترین زیر گراف کامل القایی با فرض این که بدونیم اندارش چنده از o(n^3) وجود داره؟)

۳-ملت همه دارن ۰ base می شن من تازه دارم 1 base می شم(آخه نمی دونی اون یه خونه ی اضافه که تو آرایه ها می گیری چقد می تونه کدو تمیز کنه) !

4-تو ماه رمضون یه روز هست که 7 ساعت امتحان فاینال داریم !

5-به تیم کامپیوتر ویزا ندادن !!!

|+| نوشته شده توسط علی خردمند در پنجشنبه 24 مرداد1387  |
 کارسوق!
کارسوق این سری هم به خوبی و خوشی تموم شد!
چه گذشت؟
این سری مسئول تهیه کردن کلیپ(طبق سنوات گذشته) و 2+1 فقره کلاس به عهده ی من بود!
دوتا کلاس روز اول داشتم که به خوش ذوقی مسئول گرامی "هندسه بی زاویه" نام گرفت و مجبور بودم در جواب همه ی مسئولین که میپرسیدن این دیگه چیه بگم گراف!

یادمه شاید 6 دوره کلاس برامون برگزار شد و در همشون از اول گراف را برامون گفتن. ولی تا وقتی که خودم نشستم گراف را درست بخونم درست یاد نگرفتم.خیلی سعی کردم یک چیزی بگم که مخلوقات وی درک کنند دارم چی میگم. میدونید چی جالب بود؟ این که کله گنده ها سرپرست گروهها شده بودند و باشون توی کلاسها شرکت میکردند. کافی بود یکی از این گروههایی که باشون کلاس داشتم سرپرستشون"سعید صدیقین" بود تا من دست و پامو گم کنم!

خداروشکر این اتفاق نیوفتاد D:

در طول کارسوق به ما شربتی دادن بخوریم از جنس آلبالو  به طوری که اگر این شربت میریخت روی دستت دیگه پاک نمیشد!(به رنگ قرمز)
یک چیزی هم بم قالب شد مثل رانی که مزه یخمک میداد!

بعدش هم باید کلیپ درست میکردم که در اختتامیه پخش بشه! با تمام سختی های ممکن (از دستورات چپندر قیچی گرفته تا فیلتر صدا. مثلا آهنگ "مرد هزار چهره" که در تلویزیون پخش شد را فقری نمیذاشت روی کلیپ بزارم! میتونید حدس بزنید دلایلش چی بود. من یاده شبکه اصفهان افتادم که فیلمهای شبکه تهران را با سانسور از تلویزیون پخش میکنه! بعدش که میخواست از مسعود صدیقین نظر خواهی کنه من حدس زدم که باید آخرش روی این کلیپ صدای نوحه بزارم! آخر سر موفق شدم آهنگ Pulp Fiction که اسمش را یادم نیست و همین آهنگ مرد هزار چهره و آهنگ یانی بزارم روی کلیپ!)تموم شد!

وقتی برگشتم خونه بعد از 36 ساعت نخوابیدن و در حالی که 8 ساعت میخواستم برم دستشویی با اتفاق جالبی برخورد کردم!)

صدای فجیعی که از دو خونه بغلی میومد. صدای نوجه بود که بعد از اتمام هی صلوات سوارش میکردند. ساعت چند؟ ساعت 11 شب! واقعا آزار دهنده بود.
دلم میخواست داد بکشم " هوی مر×ی×ه! تا صبح هم که صلوات بفرستی تا وقتی که یک همسایه از این کارت راضی نباشه از ته جهنم بیرون نمیارنت!"

واقعا یک آدم باید چقدر خودخواه. کم عقل. کم شعور و هر صفت دیگه ای که فکرش را میکنی باشه که توی حیاط خونه اش عزاداری راه بندازه! اونم بدون گرفتن اجازه از همسایه ها!. به نظر شما تحت این شرایط این کار اپسیلونی پیش خدا صواب داره؟
به نظرم گناهش هم کم نیست!.

خلاصه اینم یک نمایش از فرهنگ ما!


|+| نوشته شده توسط علیرضا شفایی در یکشنبه 20 مرداد1387  |
 رفتیم تا بریم
یاد زمان دبستان افتادم ...
اولین سالی که می خواستم برم مدرسه هی بالا پایین می پریدم برم مدرسه . کلی دلم می خواست برم اونجا . هی می خوساتم زودتر شروع بشه ...
اما وقتی رفتم هی خواستم تموم شه ... مگه تموم می شد ؟
از سال دوم به بعد دیگه نخواستم برم مدرسه ... دیگه هیچ عجله ای نداشتم که مدرسه شروع بشه ... عجله که هیچی , اصلا دلم نمی خواست که شروع بشه ...
البته این که یه روز دیگه نمی خوام برم مدرسه رو از همون روز اول که پامو گذاشتم مدرسه می دونستم اما فکر نمی کردم انقد زود برسه ...
الانم همین وضع شده ...
کلی دلم می خواست برم دوره ... هی منتظر شروع شدنش بودم ... اما وقتی رفتم مخصوصا این یه هفته آخر هی می خواستم زودتر تموم بشه بیام خونه . الانم که داره دوباره شروع می شه هیچ عجله ای ندارم که برم .

یاد زمان بچه گیا به خیر ! اون کاری که اون موقع می کردیم اسمش زندگی بود نه الان .
|+| نوشته شده توسط علی خردمند در پنجشنبه 10 مرداد1387  |
 ای ول ...
ای ول به بروبچ امسال ما :
http://www.ysc.ac.ir/news/fileNews_270.pdf
|+| نوشته شده توسط علی خردمند در پنجشنبه 10 مرداد1387  |
 کار خیر
تصمیم گرفتم این وبلاگ یه کم بار معنوی هم داشته باشه .
الان میلیونها آدم دارن از گشنگی می میرن . شما می تونید با یک کلیک به اونا غذا برسونین.
اگه می خواین تو این کار شرکت کنین به لینک زیر برینو روی اون مربع زرده کلیک کنین. همین! نترسین اسپانسر ها پولشو می دن .

http://www.thehungersite.com/clickToGive/home.faces?siteId=1
|+| نوشته شده توسط علیرضا ذاکری در چهارشنبه 9 مرداد1387  |
 چیه داداش ؟ کل عکسه ؟!
آقا ما هم هستیم !



ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط علی خردمند در یکشنبه 6 مرداد1387  |
 ما هم دوره بودیم!
ما هم دوره بودیم!(یادش بخیر!) شاید فقط برای 3 ساعت ولی بهتر از هیچی بود!

|+| نوشته شده توسط علیرضا شفایی در یکشنبه 6 مرداد1387  |
 عکسای باشگاه
بعد از یه ماه دیروز صبح به وطن بازگشتیم.اینم عکسای باشگاه که قولشونو داده بودم ( واسه اینکه حجم صفحه اول زیاد نشه میذارم تو ادامه مطلب )

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط علیرضا ذاکری در شنبه 5 مرداد1387  |
 
 
بالا